X
تبلیغات
من و روزگار
 
 
این روزها تمام دنیا روی سرم آوار شده

اما

نمیدانم دنیا دیگر وزنی ندارد

یا

تن من انقدر بی حس شده

...

خسته ام خسته

همین روزها باید آنقدر سبک شوم که ستارگان آسمان را یک شب بی صدا در آغوش کشم

و

هیچ اثری از من نماند

  نوشته شده در  شنبه بیست و سوم شهریور 1392ساعت 11:21  توسط نوروش  | 
عاقبت این دل شکست....دلم یک جرعه مرگ میخواهد با طعم لیمو

چراکه میترسم این هم روی دلم بماند.

  نوشته شده در  دوشنبه یازدهم شهریور 1392ساعت 2:32  توسط نوروش  | 
دلم میخواد بمیرم
  نوشته شده در  شنبه نهم شهریور 1392ساعت 21:9  توسط نوروش  | 
خدا فقط و فقط برای تو می نویسم

گفته بودی توکل فقط بر من

                     نیاز فقط برای من

کسی به من گفت اگر توکل کنی همه چیز درست خواهد شد

   گفت خواست خدا بالاتر از هر چیز است.

  گفتم گاهی خواست خدا باید بر معجزه باشد تا بشود یک نشدنی

  و گاهی معجزه برهم میزند نظم هستی را که خود خدا بر آن تاکید دارد

من مانده ام  و من. تنهای تنها

خدایا کسی درس نخوانده بود به او گفتم نگران نیستی؟ گفت توکل بر خدا

گفتم اگر درس نخوانی و فقط توکل کنی نخواهد شد. گفت اگر خدا بخواهد می شود

و در دریایی از تعجب من شد !!!

خدا من مانده ام و من. تنهای تنها

خدایا من هم توکل کرده ام پس کجایی؟؟؟

مشکل من درس نیست. مشکل من من است

  نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم تیر 1391ساعت 11:5  توسط نوروش  | 
گفته بودم :

  به سراغ من آگر می آیید نرم و آهسته بیایید

   مبادا که ترک بردارد چینی نازک تنهایی من

گفتند : به سراغت اگر بیاییم با دب دبه و کب کبه می آییم

گفتم : بهانه دارید که نیایید که بشکنید

آنقدر نیامدید با این بهانه که شکست چینی نازک تنهایی من

  نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1390ساعت 1:2  توسط نوروش  | 
چه اعتمادی دارد پرستو به بال هایش

و

چه اعتمادی دارد مرغ عشق به صدایش

و

این ها ناب ترین اعتماد است و هیچ خیانتی در آن نیست

پس بگذار ای پرستو لذت بال زدن را هدیه ات کنم

و

بگذار صدای عشقت باشم. ای ...

  نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1390ساعت 9:30  توسط نوروش  | 
در خیابان قدم می زدم

غرق در افکار بزرگ و کوچک و بی انتها

چقدر بار سنگینی بر دوشم می کشیدم

پیرمردی نه ژنده پوش و نه شیک پوش از دور

میدیم که به سمت من می آید. اما به هیچ کس نگاه نمی کرد

در دست پبنه بسته اش یک چوب پنبه زنی

نمی دانم در این روزگار سرد چرا کسی از این چوب برای پنبه های لحافش استفاده نمی کند؟؟؟

اما در دستش بود...مورد استفاده را نمی دانم ولی بود

اینها را در افکار نمی دیدم اینها واقعی بودند

به من که رسید با حالتی متواضع گفت:

یعنی من آنقدر غرق در افکارم بودم که نشنیدم چه گفت فقط یکی یا دو کلمه شنیدم

۱۰۰ تا تک تومنی

باز در افکار خودم بودم ...۱۰ یا نمی دانم ۲۰ متری که دور شدم ناگهان میخ کوب ایستادم

البته این ۱۰ یا ۲۰ متر به این دلیل بود که من غرق در افکارم بودم.قبلا گفتم

خدایا ۱۰۰ تا تک تومنی؟؟؟ یعنی از من ۱۰۰ تا تک تومنی خواست؟

هوا خیلی سرد بود ولی کسی پنبه زن را صدا نمی کرد که حلاجی کند

شاید نه احتمالا می خواست دستگاه پنبه زنی اش را ۱۰۰ تا تک تومنی بفروشد؟؟؟ اما نه این که خیلی ارزان است

ولی گفتم که در این سرما هم کسی پنبه زن را صدا نمی کرد...

شاید داشت تمام خاطراتش را ۱۰۰ تومن می فروخت...

من هنوز غرق در افکارم بودم ولی این فکر هم اضافه شد.

خواستم برگردم و از پیرمرد بپرسم اما افکار ریز و درشتم اجازه ندادند..خشکم زده بود

چرا در این سرما کسی پنبه زن نمی خواهد؟؟؟

افکارم در حال یخ زدن بودند وگرنه میرفتم و از پیرمرد می پرسیدم

چرا دستگاه پنبه زنی را با خود آورده بود؟ و چرا ۱۰۰ تا تک تومنی؟

شما می دانید چرا؟

ولی من از آن روز تا الان دارم فکر می کنم که

احتمالا نه چوب را می خواست بفروشد و نه خاطراتش را و

من از آن روز تا الان دارم از ته دلم گریه میکنم

که شاید فقط و فقط گرسنه بود و می خواست نانی بخرد...

گفتم که در این سرمای زمستان هیچ کس پنبه زن را صدا نمی کرد.

ولی من هنوز غرق در افکار هستم کوچک و بزرگ و از آن روز به بعد آن پیرمرد جزء بزرگ افکار من شده.

خدایا خدایا خدایا من ...

  نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم اسفند 1390ساعت 15:6  توسط نوروش  | 
مسلمانان چه حال است این ز کار خویش حیرانم

نه راه شرع می پویم نه کافر نه مسلمانم

گهی در عشق شیدایم گهی مجنون رسوایم

گهی درویش بی جانم گهی سلطان دورانم

شراب عشق تا خوردم شدم کافر به بتخانه

ندانم مذهب و ملّت نباشد هیچ سامانم

برو زاهد مگو ما را به راه شرع و دین بازا

که من مست می عشقم دگر چیزی نمی دانم

ز زهد خشک سر پوشی به کلّی گشته ام فارغ

بحمدالله و المنّه ز خیل باده نوشانم

من اندر کوه وحدت می زنم لاف وحیدی را

چه بیمم از شه دوران چه باک از خرقه پوشانم

چو عشق از پرده سر بر زد به جان ما علم در زد

هم او سلط ان بشد در تن هم او شد دین و ایمانم

اگر کافر شدم در عش ق و گر عابد به راه دین

ز روز اوّلم کردند نه من اینم نه من آنم

چو فیض از غوث یارت شد سزد خالص تو را هر دم

به عالم فاش گردانی سگ درگاه سلطانم

  نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم اسفند 1390ساعت 11:19  توسط نوروش  | 
قلب دنیا را می خواهم

آیا نشانش را می دانید؟

گفتند قلب دنیا آواز چکاوک است در نسیم آرام بهار

گفتند قلب دنیا لحظه سرزدن آفتاب است از دل پاک خدا

گفتند قلب دنیا سرود آبشاری است که باعظمت می شکند

گفتند قلب دنیا تپش قلب پرستوست در مقصد نامعلوم

اما...

من قلب دنیا را دیدم

قلب دنیا جایی همین نزدیکی بود

قلب دنیا چشم دوستی بود که دنیا را در قفس سخت مردمکانش به اسارت

تقدیمم کرد

هر چه خوبی دنیا هر چه پرستوست تقدیمش باد

  نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم اسفند 1390ساعت 0:13  توسط نوروش  | 
در آسمان تاریک دلم باز امشب روی مهسان تو را دیدم

صدهزار دل شکر خدا کردم

ای آسمان تاریک دلم

تو را چه مهمانی کنم

که ماه را مهمانم کرده ای

ای ماه آسمان خدا من نیز ماهی دارم که رنگ از رخت می دزدد

ماه آبی من مهتابت از من دریغ مدار باشد که ...

  نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم اسفند 1390ساعت 22:52  توسط نوروش  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM